و دماغ همیشه آویزانت!
...
و دماغ همیشه آویزانت!
و...
و طرحی که ناخواسته
تو را
در ذهن من
جاودانه کرده است.
...
در خیال من
تو.
...
عصر بود یا...
همیشه ، صبحا ، هوا که نیم تاریکه و نیم روشنه. هوا که گرگ و میشه. نور که از در شیشه ای رو پله ها میریزه. لبه ی پله ها که روشن میشه. لب پله ها که سفید میشه. میاد و از کنارم رد میشه. نه صدام میزنه. نه تکونم میده. من حسش میکنم و بیدار میشم. همیشه ، همون وقت همیشگی، بوش می آد..
سلام.
چند دقیقه بعد تو یکی از همین پیاده رو ها یه پیرزنی ازم آدرس پرسید. به انگلیسی یه چیزایی گفتم. فقط نیگا کرد. طوری که زود به خودم اومدم. بیاین خانم من میبرمتون. دستشو گرفتم. چند کلامی با هم حرف زدیم. از شوهر و پسراش گفت که مرده بودن. از مرد کچلی که سر کوچه شون وامیساد و چشمش شور بود. کمردرد و پا درد و هزار درد دیگه...
شب بود وسیا بود. مثل چادر شب زنای شام غریبان. که معلوم نبود زیر چادرشون می خندن یا گریونن. رفتم کنار نرده ها، زیر نور ماه به مجسمه ی اونور نرده ها خیره شدم. دلم گرفت. به خیالم اومد برم خونه. آقا پلیسه بیدار بود. یه کاغذ داد دستم. چشماش از چیزی تعجب کرده بود انگار. شاید از سمت نگاه من که هیچوقت به آدمها نیست. دوستم گفت مثل روح ها می مونی. گفتم دیگه کم کم وقتشه برم پیششون. خونه که رسیدم عمه تا منو دید گفت: چرا اینقدر لاغر شدی؟
یه چیزی گفتم ولی باز دوباره پرسید. اینبار جدی تر رو صورتم دقیق شد. سرزنش وار پرسید: چرا اینقدر لاغر شدی؟
لبخند زدم. امیر گفت: وقتی می خندی فضا پر میشه.
_ پر از چی؟
_ شیرینی.
گفتم: شیرینی خوبه. چایی خوبه. زندگی مثل پیپه!
رفتیم یه گوشه ی حیاط نشستیم. پیپ کشیدیم. قلبم درد می کرد. جونم بو می داد. دم و بازدم مشکل شده بود. حس تلخی زیر قلب و بالای روده هام داشتم. از همه مهم تر همین بو بود. دوستم گاهی با لحن غریب و کلافه ای می گفت: جونت بو میده.
قبول داشتم که بوها هیچوقت دروغ نمیگن. من بو نیستم. موجود سر به راهی ام که هیچوقت درد معده ندارم. نفس تنگی نمی گیرم. شب ها بالشم رو خیس نمی کنم. حوصله م که سر میره خودم رو نمی کشم. خسته که می شم دراز می کشم روی تخت، چشم می دوزم به سقف. همیشه سقف من رو یاد یه حشره میندازه که روش راه بره با پاهای بلند و دو تا نیش روی سرش. که خیال می کنم باید شبیه کسی باشه. تو یه قصه ی تلخ. چی بود؟ میم داشت. سین داشت. دیگه نمی دونم چی داشت. هوا بوی شب میده. شبه و ماه پشت ابر نیست. یه قرص کامل بزرگ وسط آسمون. در حیاط رو باز میکنم و کوچه رو تا انتها میرم. کوچه خلوته. سر کوچه اما آفتاب شدیدتر از ظهر وسط تابستون می تابه. پیاده رو از آدم پره و خیابون از ماشین و پلیس. پلیس ها که همیشه بیدارن. روز. شب. شب ها تا صبح توی شهر می گردن. از جلوی مغازه ها که رد میشن نورهای سبز قرمز آبی زرد روی صورتشون می رقصن. من بو نیستم. ولی خودم دیدمشون. وقتی دیشب توی خیابون ها می گشتم، سرگردون. ولی حالا که نور کورم کرده. به آفتاب آلوده م.
مرز سایه پیدا نیست...